ذبيح الله صفا

708

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چيز ديگر كجا شود آن ذات * چونكه او را بَدَل نگشت صفات بلكه از خُرد گشتن افزايد * وصف خود را تمام بنمايد همچنين ذات و وصف جمله حبوب * چون شود خرد هم بود مطلوب گندم ار خرد شد همان باشد * جو نخواهد كسى كش آن باشد گر گدازد ز نار كس زر را * عين آنست بهر زيور را همچنين نقره و مس و ارزيز * نشوند از گُداز ديگر چيز چون گدازند هم همان باشند * هرچه گردند همچنان باشند دانه‌هايى كه رفت زير زمين * نيست گشت و گداخت اندر طين آخر كار چون برآرد سر * عين دانه بود نه چيز دگر همچنين هركسى كه مُرد اينجا * همچنان حشر گردد اى جويا گر تقى بود متّقى خيزد * ور شقى بود هم شقى خيزد مرگ همرنگ آدمى است يقين * بر ولى لطف و بر عدو زو كين مرگ مانند آينه است و در او * روى خود ديد هر بد و نيكو اينكه از مرگ گشته‌اى ترسان * ترست از خود بود يقين مىدان زشت رخسار تست نى رخ مرگ * جان تو چون درخت و مرگ چو برگ از تو رُسته است اگر نكو گر بد * ناخوش و خوش ضمير تست از خُوَد بنگر چون شكر در آب رود * اندر آن آب آن شكر چه شود يك جُلابى شود خوش و شيرين * چون ملاقات خسرو و شيرين دل عاشق بود چو آن شكر * در هر آن آب كو برفت بخور غير عاشق چو زهر قتّال است * به دو نحس و خبيث و نكّال است گر بميرد و گر زيَد آن دون * نشود ز آنچه بود ديگرگون هست اين را نظاير بسيار * عاقلان را بس است اين مقدار * *